![]() |
![]() |
|
شهادت
که بارن بلا می باردت بر سر... نادر نادرپور پ.ن:متن اصلی با چیزی که داریوش اقبالی خونده،یه تفاوت هایی داره.خودت ببین.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط امیر |
|
حال و هوای گریه هست وقتی برای گریه نیست کارم گذشت ازگریه و فرصت برای خنده نیست ناخن به سینه می کشم از روی ناچاری ولی گویی در این ماتمکده، احساس دردی زنده نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط امیر |
|
کمتر پیش اومده که تو وبلاگم پیغام شخصی بزارم،ولی خب اینبار لازمه: 1-اولی مربوط می شه به مریم(تو خاموشی،که بخواند؟!).همیشه به من لطف داشتی.ممنون.راهی نزاشتی که منم حرفمو بهت برسونم.نه ایمیل و نه وبلاگت.البته یه ایمیل ازت داشتم که گمش کردم.با این حال بازم ممنون از اینکه همیشه به یادمی.همیشه وبلاگتو می خونم.اون مطلبی رو که یه خورده به من ربط داشت رو هم خوندمش.اما هنوزم در وبلاگت بسته س. 2-دومی اینکه هرگونه آشنایی با شخصی به نام آزیتا بستنی(شاید منظورش باستانی بوده) رو تکذیب می کنم.البته شکی نیست که یکی از عناصره گروهمونه و نسبتاً شناخت درستی از من داره،ولی من هیچ شناختی ازش ندارم. اصلاحیه:نا گفته نمونه که بچه ی خوبیه ها!!!چون خیلی به من لطف داره.(اینو الان نوشتم)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|