![]() |
![]() |
|
برادر جان برادر جان نمی دونی چه دلتنگم نمی دونی برادر جان چه غمگینم نمی دونی برادر جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم نمی دونی چه سخته در به در بودن مثل طوفان همیشه در سفر بودن برادر جان نمی دونی چه تلخه وارث درد پدر بودن دلم تنگه برادر جان،برادر جان دلم تنگه دلم تنگه ازین روزای بی امید ازین شبگردی های خسته و ﻣﺄیوس ازین تکرار بیهوده دلم تنگه همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس دلم خوش نیست غمگینم،برادر جان ازین تکرار بی رؤیا و بی لبخند چه تنهایی ِ غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق،عاشق و خرسند به فردا دلخوشم،شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه شبو با رنج تنهایی من سرکن شاید فردا روز عاشق شدن باشه ایرج جنتی عطایی
محسن ۲۱ ساله شد...زیر خاک!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|