![]() |
![]() |
|
هجرت
ای رفیق ناخوشی هام این خوشی باید بمیره جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره با تو بدرود ای مسافر هجرت تو بی خطر باد پر تپش باشه دلی که خون به رگ های تنم داد فصلی که من با تو ما شد فصل سبز خواهش من فصلی که ما بی تو من شد فصل خاکستری من
شهیار قنبری
هنوزم رفتنتو باور نمی کنم!هنوزم فکر می کنم این یه کابوسه! یکی منو بیدار کنه...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 3:28 قبل از ظهر توسط امیر |
|
پشت پا خوردم از هر کس که می گفت یار منه چون که دیدم روز و شب در پی آزار منه اگه دستی از محبت حلقه شد بر گردنم، دیدم این دست محبت حلقه ی دار منه!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 2:35 قبل از ظهر توسط امیر |
|
دل ناگرونم تویی آروم جونم تویی دل ناگرونت منم آروم جونت منم دنیا رو می خواستی برام عمرتو گذاشتی به پام عشق تو فقط زیارت نماز بود و عبادت حرف و حدیثت منم عاشق گیست منم سفیده مثله برفه راس راسی خیلی حرفه روز مادر رو به همه ی مادرای دنیا،مخصوصاً مادر داغدار خودم تبریک می گم.هیچ چیز قابل داری ندارم که تقدیمت کنم.ولی اگر من خدا بودم حتماً جگرگوشتو بهت بر می گردوندم. از همه ی کسانی که با حضورشون باعث تسلی خاطر من شدن،ممنونم.ولی باید یه تشکر ویژه از کسی داشته باشم که نخواست پیامش تأیید بشه.کسی که من هیچ توقعی ازش نداشتم،ولی خیلی منو شرمنده کرد.یه همکلاسی. خیلی از دوستان شماره ی منو داشتن.من توقع نداشتم در مراسم برادرم حاضر باشن،ولی فکر نمی کردم حتی زحمت یه تلفن خشک و خالی رو به خودشون ندن.ولی ایشون با این که هیچ توقعی ازش نداشتم،کلی منو شرمنده کرد.واقعاً ازش ممنونم.باور کن هنوز باورم نمی شه!!! در آخر بازم خواهش می کنم که برادر منو از دعای خیر خودتون محروم نکنین.ممنون. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط امیر |
|
داداشی من رفته سفر!یه سفر بدون بازگشت.داداشی من،منو تنها گذاشت.منو با خودش نبرد. داداشی تو که بی معرفت نبودی!پس چرا بدون من رفتی؟تو که همیشه به بزرگترت احترام میزاشتی!پس چرا زودتر از من رفتی؟داداشی من خونه خریده!ولی چرا واسه من نخریده؟داداشی ما که همه چیزمونو با هم تقسیم می کردیم!پس چرا اینبار تکروی کردی؟ یادته وقتی به دنیا اومدی من که ۵ ساله بودم،اولین نفری بودم که تو رو از بغل مامان گرفتم؟اون موقع نگفته بودی زودتر از من میری! یادته چه قرارایی داشتیم؟می خواستی واسه من آستین بالا بزنی؟ یادته می خواستی بعده خدمت بری خواستگاری بهاره؟حالا بهاره بدون تو چیکار کنه؟ یادته مثه من عاشق معین بودی؟با هم کورس گذاشته بودیم که کی بیشتر صبحت بخیر رو گوش می کنه؟ صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدانگهدار با آنکه دست سردت از قلب خسته ی تو گوید حدیث بسیار من سه هزار بار بیشتر گوش کردم!تو چی؟ یادته چقدر دوست داشتی بابا شی؟ چشماتو وا کن و ببین ببین که بابا اومده بابا با یک عروسک ِ خوشگل و زیبا اومده پس چرا بابا نشدی و رفتی؟ یادته چقدر خدا رو دوست داشتی؟دلت می لرزید وقتی که معین می خوند: دستی که به درگاه خدا بسته پل عشق کوتاه نبینید که این قصه دراز است خدا هم تو رو دوست داشت.تو رو واسه خودش خواست. مثه خودم عاشق ناله ی ویولون بودی.چقدر نسیم عاشق بیژن رو دوست داشتی.یادته؟ آه ای نسیم عاشق،تو از کجا میایی؟ از شهر خاطراتم،از یادها میایی در چهره ی تو دیدم شکل و شمایل یار عطر تو عطر او بود،در کوچه باغ دیدار ستار رو هم دوست داشتی: میام و میام از راه دور می شم و می شم سنگ صبور می گم و می گم عاشقتم دیوونته م،دریای نور سنگ صبور من کجایی؟دریای نور من کجایی؟ داداشی وقتی دوستات منو می بینن،می گن محسن شبیه تو بود.اونوقته که جگرم آتیش می گیره.کمرم می شکنه.داداشی مامان و بابا رو به من سپردی منو به کی؟داداشی داماد شدی،ولی عروست کجاس؟داماد بی عروس مگه می شه؟داداشی قد رعنای تو رو بنازم،چرا رفتی سفر؟چرا خاطراتمو ازم گرفتی؟مگه نمی دونستی: هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم، اینو از من نگیری... مگه نمی دونستی: خودم فداتم فدای اون چشاتم به قربون نگاتم همیشه خاک پاتم داداشی من به تو هرگز نگفته بودم با تو بودن آرزومه نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبرومه داداشی وقتی نیستی، خونمون با من غریبی می کنه دل اگه می گه صبورم خود فریبی می کنه... داداشی به خدا کمرم شکست.به خداوندی خدا کمرم شکست!
نوکران خامنه ای باعث مرگ برادرم شدن.عاجزانه تمنا می کنم برای شادی روحش فاتحه بفرستین.سعی می کنم جواب پیام هاتونو بدم،ولی اگر نتونستم،منو ملامت نکنین.واقعاً ویرون شدم.آرامش پیش از طوفان من،طوفان شده.ممکنه نتونم جواب نظرات شما رو بدم،ولی شما داداشی منو از دعای خیر خودتون محروم نکنین.یه مدت می خوام فقط به یاد برادرم مرحومم که در عین جوونی در سن بیست سالگی سفر کرد،بنویسم.برادرم مثه یه انصاری به دنیا اومد،مثه یه انصاری زندگی کرد و مثه یه انصاری از دنیا رفت.روحش شاد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|