![]() |
![]() |
|
از اولش آبی بودم! حتی اون موقعی که نبودم،آبی بودم!!! آبی تر از دریا...آبی تر از آسمون... آبی ِ آبی...مثل ِ خدا!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط امیر |
|
پریچه
می خونم به هوای تو پریچه چقدر خالیه جای تو پریچه دلم کرده هوایت وای پریچه دلم تنگه برایت تو رو می طلبم، لحظه به لحظه! تویی تاب و تبم، لحظه به لحظه! چشات شهر منه که شهر قصه س برای هر شبم،لحظه به لحظه! تو از هزار و یک شبی پریچه به جز تو زندگی هیچه پریچه یه دنیا همه هیچه وای پریچه دنیا بی تو هیچه من از نگاه تو شبو شناختم غزل دیدم و عاشقانه ساختم تو هر بیت غزل قصّه ی چشمات، دلم قافیه شد،قافیه باختم! شب چشم تو قیمتی ترینه به انگشتر عمر من نگینه همه دنیای من فقط همینه همین شرقی ترین شب زمینه تو از هزار و یک شبی پریچه به جز تو زندگی هیچه پریچه یه دنیا همه هیچه وای پریچه دنیا بی تو هیچه تو معجونِ ُگل و مخمل و نوری غریبانه ی قصّّه های دوری تموم قصه ها بی تو می میرن که تو حوصله ی سنگ صبوری تو رو می طلبم، لحظه به لحظه! تویی تاب و تبم، لحظه به لحظه! چشات شهر منه که شهر قصه س برای هر شبم،لحظه به لحظه! تو از هزار و یک شبی پریچه به جز تو زندگی هیچه پریچه یه دنیا همه هیچه وای پریچه دنیا بی تو هیچه
اردلان سرفراز
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط امیر |
|
کاش می شد با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه!نگو! از این سفر با من نگو، من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو! کاش می شد لحظه ها را پس گرفت، کاش می شد از تو بود و تا تو بود، کاش می شد در تو گم شد از همه، کاش می شد تا همیشه با تو بود!
با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه!نگو! از این سفر با من نگو، من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو! کاش فردا را کسی پنهان کند! لحظه را در لحظه سرگردان کند، کاش ساعت را بمیراند به خواب، ماه را بر شاخه آویزان کند! می روی تا قصه را غم نامه ی تدفین گل، می روی تا واژه را باران خاکستر کنی! ثانیه تا ثانیه پلواره ی ویران شدن، می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی! با من امشب چیزی از رفتن نگو، نه!نگو! از این سفر با من نگو، من به پایان می رسم از کوچ تو با من از آغاز این مردن نگو!
ایرج جنتی عطایی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|