![]() |
![]() |
|
به من چه؟! همین که دل،دل ِخونبار ِابره، همین که شب،شب قتل ستاره س، همین که بغض تو،بغض همیشه، همین که ترس من،ترس دوباره س، همین که تو پری از طعم وحشت، همین که خونه خالی از ترانه س، همین که کوچه در کوچه ی این شهر دچار پچ پچ های شبانه س، به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟ به من چه رقص نیلوفر روی آب؟ قفس بارون کابوس پرنده! به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟ ستیز تگرگ ُو گلبرگه، مصاف آینه ُو الماسه! پیکار کبریته ُو خرمن! نبرد ارکیده ُو داسه! کنار بچه های کوچ ُو پرسه، تو بهت رعشه ُو رگ،گرد ُو سوزن، کنار مادرک های شناور، روی سمفونی نفرین ُو شیون، کنار مرد دریا بغض خسته، که وا می باره از هم چیکه چیکه، کنار فقر گل بانوی ایثار، که می فروشه تنش رو تیکه تیکه، به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟ به من چه رقص نیلوفر روی آب؟ قفس بارون کابوس پرنده! به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟ ستیز تگرگ ُو گلبرگه، مصاف آینه ُو الماسه! پیکار کبریته ُو خرمن! نبرد ارکیده ُو داسه!
ایرج جنتی عطایی ترمی که گذشت،برای کنفرانس فارسی عمومی،من جنتی عطایی رو انتخاب کردم.حتی استاد هم نمی شناختش.می گفت اسمش به گوشش آشناس!!! منم با همه ی توانم یه کنفرانس به در بخور آماده کردم(چه از خود راضی!!!) یه قسمتش در مورد نظرات دیگران در مورد ایرج بود و از همه جالب تر نظر تهمینه میلانی بود که گفته بود: ((با سرودن بعضی از این ترانه ها ثابت می کنه که مردها بسیار رمانتیک و احساساتی هستند و شاید بیشتر از زنها.)) این ترانه نشون دهنده ی اوج احساسات ایرجه.حس ایرج اونقدر لطیفه که یه فاحشه رو گل بانوی ایثار می بینه!!!زنی که از سر اجبار،تنش رو تیکه تیکه می فروشه! همونی که اکثر آدما با دیدنش،نفرینش می کنن!بدون اینکه بخوان بفهمن چرا؟!چرا دست به همچین کاری می زنه!؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 2:29 قبل از ظهر توسط امیر |
|
اعتراف می کنم که تو زندگیم،گناهای زیادی مرتکب شدم.ولی شک ندارم یکی از همشون بزرگتره!هنوزم خاطره ش آزارم می ده. خاطره ی بزرگترین گناه من مربوط می شه به یه روز سرد زمستونی.خیلی سردتر از این روزایی که الان داره سپری می شه.یکی از روزای سرد زمستون سال 82. من دوران خدمت رو مزاحم خواهرم بودم.چون خونشون به محل خدمت من نزدیک بود.اون روز حوالی غروب بود و من داشتم از عیادت یکی از دوستام که با هم خدمت می کردیم بر میگشتم به خونه ی خواهرم..سر پیروزی که از تاکسی پیاده شدم. می خواستم برم اونور خیابون.یه پل عابر پیاده اون جا بود.رفتم بالا. باد شدیدی که می وزید،اون بالا چندین برابر بی رحمانه تر می وزید.من و آدمایی دیگه ای که ازون جا می گذشتن،با اینکه حسابی خودمونو پوشونده بودیم،برای فرار از سرما،می دویدیم تا زودتر به پایین پل برسیم.فاجعه اونجا بود که یه پسر بچه رو دیدم.حدود 12 ساله به نظر می رسید.اواسط پل نشسته بود.یه ترازو جلوش بود و یه تا پیرهن تنش.یه پیرهن نازک،فقط همین.از سرما می لرزید ولی جز گریه کردن هیچ کاری از دستش بر نمیومد. باورتون می شه؟تا حالا شده از سرما گریه تون بگیره؟ ولی افسوس... افسوس که منم مثه بقیه خیلی بی تفاوت ازین صحنه گذشتم. یه مدت که ازون قضیه گذشت،یه چیزی به اسم وجدان تو وجودم بیدار شد! رفتم تو فکر:چرا کاری واسش نکردم؟می تونستم بغلش کنم.می تونستم با خودم ببرمش یه جای گرم تا هوا بهتر شه.ولی... دو سال گذشته ولی هنوزم هر وقت از اونجا رد می شم،پسرک اونجاست.هنوز گریه می کنه.با نگاهش التماس می کنه. اینبار می خوام بغلش کنم.اینبار می خوام با خودم ببرمش.ولی...
به خدا این دل من پر از غمه تموم دنیا برام جهنمه هر چه گویم من ازین سوز دلم به خدا بازم کمه،بازم کمه چه کنم؟،با کی بگم؟ عقده ی دل را پیش کی خالی کنم؟
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|