![]() |
![]() |
|
خالق ای خالق هر قصه ی من این من و این تو بر ساز دلم زخمه بزن این من و این تو هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی با هر نفسم داد می زنم: جای تو خالی منم عاشق نازتو کشیدن به خاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن منم عاشق انتظار کشیدن صدای پاتو از کوچه شنیدن تنها تو رو دیدن تو اون ابر بلندی که دستات شفای شوره زاره تو اون ساحل دوری که هر موج به تو سجده میاره تو فصل سبز عشقی که هر گل بهارو از تو داره اگه نوازش تو نباشه گل ِگلخونه خاره منم عاشق نازتو کشیدن به خاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن منم عاشق انتظار کشیدن صدای پاتو از کوچه شنیدن تنها تو رو دیدن
تو هر غزل میاره بدون تو خداوند تو شعراش دیگه غزل نداره بمون که شوکت عشق بمونه که قصه گوی عشقی نگو که حرمت عشق شکسته تو آبروی عشقی
به نظرم همه ی جمعه ها کسل کننده هستن.ولی دیروز فرق داشت. دیروز افتخار داشتم که یکی دیگه از دوستان وبلاگ نویسمو از نزدیک ببینم.علی عزیز(از میان دو لحظه ی آبی)،دومین وبلاگ نویسی بود که از نزدیک دیدمش.اولین نفر خانم...بود که هفته ی قبل باهاشون آشنا شدم. بنا به ملاحظات سیاسی و امنیتی و نظر به اینکه نمی خوام باعث ناراحتی ایشون باشم، از آوردن اسم ایشون اجتناب می کنم!!! خلاصه که روزی خیلی خوبی بود.با اینکه اولین بار بود می دیدمش،ولی حس می کردم خیلی وقته می شناسمش.از همون اول مثه دو تا دوست قدیمی با هم گرم گرفتیم.اونم من که دمای جوشم خیلی بالاس.یعنی دیرجوشم.واقعاً چه پسر نازیه این علی!همونی بود که فکر می کردم،ولی خیلی آقاتر. خدا نگهدارش باشه!!!
۲ نظرتون در موردی کسی که عشقو خریت،عاشقی رو خر شدن و عاشق رو خر می دونه،چیه؟! ببخشید این الفاظ رو به کار بردم.ولی باید عیناً همون الفاظ رو به کار می بردم.آخه نقل قوله!
۳
آلبوم جدید بیژن مرتضوی به زودی عرضه خواهد شد.این آلبوم شامل هشت ترانه س: -گیتار و دف -به من چه -ای ماه -ما همونیم -ارکیده و داس -کاش می شد -بغض -سوزاله
۴ سرتاپاشو هوس گرفته،از عشق میگه.شیطونو شرمنده کرده،از خدا میگه! بس کن دیگه.خودتو که نمی تونی گول بزنی!!!
۵
نظر به اینکه ایام امتحانات نزدیکه،این متن آخرین پست من قبل از امتحاناته.واسه همین یه مدت نیستم.ولی سعی می کنم بهتون سربزنم.فراموشم نکنیدا!زود برمی گردم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ساعت 5 بعدازظهر شنبه،یکم اسفند 1360،اولین باری بود که گریه کردم
|
|
RSS
|